در پناهگاه اجباری

مادرم امید داشت من امید داشتم پدر از همه با امید تر بود

که روزی به سرزمین خود فلسطین بر گردیم

چون که مارا بیرون کرده بودند

خودشان شهرک ساخته بودن وعیش ونوش می کردند

پدرم دیگر طاقت ستم نداشت ما در اردوگاه بیرون از زمینمان ساکن بودیم

 پدرم یک مبارز بود تااین که در نبرد با غاصبان

زندانی شد در زندان آن ظالمان.

او درشکنجه ها فریاد می زد مرگ بر اسرائیل  مرگ بر اسرائیل

تااین که مدال شهادت بر گردن انداخت

گلگونه مردان خون ایشان است (از حسین بن منصور حلاج ) 

/ 11 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همایون

[بغل]سلام.خیلی خوشحالم که برگشتی

نواکران بی بی سلام الله علیها

واقعا اوضاع فلسطینی ها دلخراش و جانگداز است. زیبا بود, در عین روانی و اختصار زیبا بود

کوچه نادری

چقدر خوبه که نوشتن رو دوست داری الهام. تو موفق میشی حتما عزیزم.

مطهره

می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟ اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)(البته بگم نمی دونم درسته یا نهبین خودمون باشه)

sorena

قشنگ بود احساساتی شدم گریه کنم گریه گریه اشک اشک اصلا من خودم تنهایی می رم اون زالمارو له و لورده می کنما؟! اوف عضیت نکنین دیگه فلستینیا کناه دارن ای ظالما بی یرحم[عصبانی][عصبانی][عصبانی] سخنی از دوست عزیزم سبزک:سلام بچه هاااااااااااوووووووووو[سبز]

sorena

خیلی قشنگ بود واقعا خوب بلدی که آدما رو احساساتی کنیا؟![قلب][گل][ماچ]

[سبز]از درون میسوزونه واقعا