کتاب آرامش

در خانه :

دکتر :( راستی اسم دختر شما چیه ) رزیتا :( امیلی . دکتر خواهش می کنم هر کاری بکنید. دختر من حتی حرف هم نمی زنه یعنی خودش نمی خواد ) فرامرزی :( افسردگی دخترتون از کی شروع شد ) رزیتا همه ماجرای  آن زلزله ی وحشتناک را گفت .دکتر :( اگه میشه من وامیلی به یک اتاق خوابی بریم وباهم تنهایی صحبت کنیم وهم من بتونم اون رو معاینه کنم ) رزیتا او را به اتاقی راهنمایی کرد آن ها ( فرامرزی و امیلی ) به اتاق رفتند . رزیتا :( خدایا خواهش می کنم . کمکم کن من دیگه خسته شدم ) بعد از چند دقیقه دکتر بیرون آمد وبه رزیتا گفت :( دختر شما به آرامش نیاز داره من از آیات قران برای آرامش بیمارانی مانند دختر شما استفاده می کنم ) رزیتا :( آیات قران ) دکتر :(بله کتاب مقدس مسمانان گوش دادن به آیاتش به انسان آرامش میده  . من چند تا کاست از یک قاری قرآن برای شما دارم پیشنهاد می کنم قبل از خواب این کاست ها را براش بگذارید که گوش بده . بعد از یک هفته بیارید به هتل من  ) سپس کاست ها وکاغذی به او داد و گفت :( این کاست ها ی قران وروی این کاغذ هم آدرس هتل محل اقامتم را نوشتم ) آ نها از هم خدا حافظی کردند . رزیتا هرروز کاست ها ر در ضبط صوت برای دخترش می گذاشت بعد از چند روز امیلی شروع به سخن گفتن کرد رزیتا اورا محکم در آغوش گرفتو از خوشحالی گریه   وزود حاضر شد وبا دخرش به هتل دکتر رفت  . در هتل :

دکتر :( باور نمی کردم این قدر زود بیاین ) رزیتا :( دکتر دخترم حرف زد . باورم نمی شه بعد از دو سال  به این زودی خوب بشه ) دکتر :( دختر شما به آرامش قلب نیاز داشت. داروهایی که توی این مدت مصرف کرده بیماری اش را تشدید می کرده نه درمان ) رزیتا :( دکتر نمی دونم چطور از شما تشکر کنم ) دکتر :( فقط از خدا تشکر کنی فقط  اون بود که با آیاتش دختر شما را شفا داد ) رزیتا :( راستش می خواستم پیغام  یکی از دانشجویان قبلی تونو بهتون بدم. پیغام این بود که راز آرامش پدرش قبل از مرگ چی بود ) دکتر :( آیات همین قرآن بود که  به پدرش آرامش داد   . اون روز که برای اولین بار شما را دیدم اومده بودم که برای اون قران بخونم.  آخه بهش قول داده بودم که بعد از مرگش هروقت تونستم سر قبرش برم وبراش قران بخونم ) رزیتا :( چطورمن ودخترم می تونیم مسلمان بشیم ) دکتر ورزیتا وامیلی به یکدیگر لبخند زدند 

 پیشنهاد می کنم شما هم هر وقت به آرامش نیاز داشتید قران بخونید یا این که به آیایش گوش بدهید

/ 16 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

بدون شک قرآن یه شاهکار بی نظیره که هر کسی رو آرامش میده. داستان جالبی بود [گل]

محسن

سلام.مرسی از این که تو وبلاگم نظر دادیییییییییییییییییییییییییییی دیدی منم بهت سر زدم

ابوالفضل

سلام داستانت رو تا آخر نخوندم,ولی جالب بود حتما به کارت ادامه بده,با جدیت تمام مگه اون هایی که نویسنده شدند کیا بودند؟؟انسان هایی مثل من و شما که فقط تلاش کردند راستی چند وقت پیش اخبار یه آقایی رو نشون می داد که مسیحی بود و مسلمان شده بود می گفت:من خلا معنوی داشتم که حالا با اسلام تونستم این خلا رو پر کنم. موفق باشید.[گل]

متفکر احمق

سلام.هر وقت اینجور ماجراها رو می خونم و می شنوم بغض تو گلوم گیر می کنه.بعد چند وقت اومدم ولی با یه داستان عالی روبه رو شدم.نسبت به داستانای قبلیت بهتر بود.منم بروزم.

mohammad reza

داستان زیبایی بود الهام خانم...دست گلت درد نکنه[گل]

حانیه

نظرت راجب تبادل لینک چیه؟ من حانیه طاهری و ادرس وبلاگم http://haninaradin.persianblog.ir این است خوشحال می شم سر بزنی.

سلام وخسته نباشی سایت خوه در زمینه ادبیات فعالیت دارید؟

یمناء

خیلی خوب بود عزیزم امیدوارم بازم نوشته های جدیدتری بزاری تا دوباره بیام به وبلاگت سر بزنم.ممنون[قلب][گل][قلب]