این یک داستانی است درباره ی یک مادر ودختردرکانادا که مسیحی بودند و به ذهن من خطور کرد که شاید داستان های واقعی دیگری مشابه آن اتفاق افتاده باشد :

رزیتا با دسته ی گل به آسایشگاه روانی رفت در اتاقی را زد ووارد اتاق شد . امیلی در روی تخت نشسته وبه یک طرف خیره شده . رزیتا او را بوس کرد وگل را روی میز بالای تخت گذاشت . آهی کشید وبا نگرانی به امیلی نگاه کرد. دکتر فرناز در اتاق را زد ووارد شد وبا رعنا سلام واحوال پرسی کرد . فرناز :( دکتر حالش چطوری ) دکتر از اتاق بیرون رفت ورزیتا هم به دنبال او. دکتر :( حالش زیاد تغییر نکرده به نظر من بهتره یه مدت مرخص بشه شاید اوضاش توی خونه تغییر کنه ) رزیتا :( اگه توی خونه قراربود خوب بشه . خوب میشد ) دکتر :( بلاخره ما تمام سعی خودمونو کردیم دختر شما هم باید بخواد، از شر این بیماری راحت بشه ) دکتر به راه خود ادامه داد و رفت . رزیتا به اتاق دخترش رفت وبه او گفت :( اخه چرا نمی خوای درمان بشی. حداقل یه چیزی بگو . می دونم توی اون زلزله ی لعنتی .پدر وبرادرتو از دست دادی، ولی ما زنده موندیم که زندگی کنیم ) امیلی به او نگاهی کرد ولی همچنان ساکت بود . رزیتا در یک کارخانه ی تولید نوشابه وآب معدنی کار می کرد . در کار خانه :
رزیتا مشغول صحبت کردن با دوست و همکارش بود که دوستش گفت ::( راستی رزیتا دخترت چطوره .پیش همون دکتری که گفته بودم بردیش ) رزیتا :( اره اما فایده ای نداشت، به نظرت چی کار کنم حتی به خاطرش حاضرم دنیا رو بگردم ) . درخانه :
رزیتا سر میز غذا بود وبا ناامیدی به دخترش نگاه می کرد که تلفن زنگ زد . رزیتا تلفن را برداشت . وگفت :( سلام دکتر خیلی کار خوبی کردید به ما زنگ زدید .چی ، باشه همین الان می رسم خدمتتون ) در مطب :
دکتر :( راستش خانم من توی چند روز که فکر کردم دیدم که فقط یک نفر می تونه دختر شما رو معالجه کنه ) رزیتا : ( خب کیه ) دکتر :( یکی از استادان خوبه دانشگاهمه . اسمش دکتر فرامرزیه . همایون فرامرزی ) رزیتا :( میشه آدرسشو بدید ) دکتر :( این استاد ایرانیه . چند روز پیش به من خبر رسید که رفته ایران آدرسشو دارم ) دکتر آدرس را بروی کاغذی نوشت وبه رزیتا داد . رزیتا از دکتر تشکر کرد ومی خواست از اتاق بیرون برود، که دکتر به او گفت :( خانم اگه میشه ازش بپرسید که راز آرامش پدر من قبل از مرگش چی بود ) رزیتا لبخند زد وگفت :( باشه حتما . بازم ازشما ممنونم ) رزیتا با خوشحالی مطب را ترک کرد. ولی در فکر این بود که چگونه بااین بحران مالی خرج سفرش به ایران را تامین کند. در خانه :
رزیتا در خانه را با کلید باز کرد. اما دید که امیلی در خانه نیست همه جای خانه را گشت اما خبری از امیلی نبود رزیتا با نگرانی به بیرون رفت همه جارا گشت ولی باز هم خبری از او نبود که یادش افتاد که یک شنبه ها با امیلی به سر قبر شوهر وپسرش می رفت . در قبرستان :
رزیتا امیلی را کنار قبر پسر وشوهرش دید نزدیک او رفت وبه امیلی گفت :( امیلی این جا چه کار می کنی بلند شو بریم خونه) اما امیلی نمی خواست بلند شود که صدای مردی آمد که گفت :( خانم کاری بهش نداشته باشید اجازه بدید خودشو خالی کنه ) رزیتا به آن مرد گفت : ( شما کی هستید ) او گفت :( من دکتر همایون فرامرزی روان پزشک هستم ) رزیتا با خوشحالی :( پس دکتر فرامرزی شما هستید ولی من شنیدم رفتید ایران ) فرامرزی :( بله من هر سالی یک بار به این جا میام و برای دوستم که قبرش اینجاست قران می خونم. کسی منو به شما معرفی کرده ) رزیتا :( یکی از دانشجویانتون، شما رو به من معرفی کرد0 دکتر خواهش می کنم دختر منو درمان کنید ) دکتر :( حتما. فقط باید بریم یه جایی که من کارمو بهتر انجام بدم ) رزیتا :( بیاین بریم خونه ی من اونجا خوبه ) دکتر :( بله حتما )
ادامه مطلب