داستان های تلخ وشیرین

نگذارید اسم خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کنه تعداد رای دهنده ها هر چی بیشتر بهتر 

یادتون باشه که این رای گیری مربوط  به کمپین 1,000,000مربوط بهامضای شرکت گوگل است 

برید ودر رای گیری شرکت کنید حتما اگه ایرانی هستی اصن فارسی زبان ها بیان 

/http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

ای جوان نمازت را سر وقت بخوان

به یاد شهید تشنه لب

امام حسین (ع)

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

سایت فلش خور دارای بازی های گوناگون فلش و کم حجم رایگان  برای دختران وپسران در سنین مختلف

وهمچنین انجمن های تخصصی گفت وگو و گپ در باره ی مسائل گوناگون

البته برای شرکت کردن در بحث های انجمن باید عضو سایت فلش خور بشید من هم عضو این سایت هستم

اینم آدرسش :http://www.flashkhor.com

اطلاعیه :  این وبلاگ تغییر کاربری می دهد ودر آن به جز داستان  موضوع های دیگری هم  انتشار خواهد شد

[ ۱۳٩٢/٥/٢٤ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

اس ام اس زیبا

شد باز در رحمت خالق به روی خلق
چون ماه مبارک ز افق گشت هویدا
مژده که شد ماه مبارک پدید

.

به فری خوشحال میگن روزه ها رو میگیری ؟ میگه دو روز اول رو نگرفتم ، دیدم میتونم نگیرم بقیه رو هم نگرفتم!

منبع :چت روم ایرانسلی ها

بلاخره از خودم که بلد نیستم بگم نیشخند

ای کاش مادر بزرگ و پدر بزرگم زنده بود وما برای افطاری پیش آن ها می رفتیم گریه

من عاشق ماه رمضانم زیرا که صبور تر می شویم

[ ۱۳٩٢/٤/۱۸ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

خدایا دوستت دارم هرانچه خواستم به من دادی ای بخشنده ترین بخشندگان

خدایا از لابه لای خانه های آجری وخاکی از درون گلوی تن خاکی صدایت می کنم ای مهربان ترین مهربانان

خدایا دوستت دارم دوستی را به بهترین شکل به من بیاموز ای محبوب همگان

خدایا ذهن وجان مرا از علم ودانایی پر کن ای داناترین دانایان

خدایا به من صبری عطا کن که در برابر سختی های روزگار همچون صخره ای سخت باشم و به خود نلرزم ای حلیم

 خدایا توشه اعمالمان پر از گناه ومعصیت هست و لبریز می شود همه ی گناهان مرا ببخش ای بخشنده ترین بخشندگان

خدایا گنجینه قلبم را از کینه ونفرت وبدی وغصه خالی واز مهر دوستی ونیکی شادی پر کن  

[ ۱۳٩٢/٤/۱٢ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ الهام نیکخو ]

مادرم امید داشت من امید داشتم پدر از همه با امید تر بود

که روزی به سرزمین خود فلسطین بر گردیم

چون که مارا بیرون کرده بودند

خودشان شهرک ساخته بودن وعیش ونوش می کردند

پدرم دیگر طاقت ستم نداشت ما در اردوگاه بیرون از زمینمان ساکن بودیم

 پدرم یک مبارز بود تااین که در نبرد با غاصبان

زندانی شد در زندان آن ظالمان.

او درشکنجه ها فریاد می زد مرگ بر اسرائیل  مرگ بر اسرائیل

تااین که مدال شهادت بر گردن انداخت

گلگونه مردان خون ایشان است (از حسین بن منصور حلاج ) 

[ ۱۳٩٢/۳/٤ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان، فهرست افتخار سال 2012 را منتشر کرد.

به گزارش بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در فهرست افتخار امسال، سه کتاب از ایران در سه بخش تألیف، ترجمه و تصویرگری حضور دارند. کتاب‌های "طبقه هفتم غربی" نوشته جمشید خانیان، "چشم بهشتی" نوشته دیوید آلموند با ترجمه نسرین وکیلی و "خرس دانا چرا به این روز افتاد" از مجموعه قصه‌های شیرین مغزدار نوشته علی‌اصغر سیدآبادی و با تصویرگری علیرضا گلدوزیان، کتاب‌های امسال ایران در فهرست افتخار هستند.

فهرست افتخار دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان فهرستی از کتاب‌های برگزیده در سه بخش کتاب‌های تألیفی، ترجمه و تصویرگری کتاب است. این فهرست مجموعه کتاب‌هایی است که هر یک از کشورهای عضو دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان از کشور خودشان برای حضور در فهرست افتخار معرفی می‌کنند. این فهرست هر دو سال یک بار منتشر می‌شود. در ایران شورای کتاب کودک که نماینده IBBY در ایران است، کتاب‌های مناسب برای فهرست افتخار را برمی‌گزیند.

 بنا بر اعلام سایت کتابک، کتاب‌هایی برای معرفی در فهرست افتخار برگزیده می‌شوند که از باکیفیت‌ترین کتاب‌های هر کشور باشند. کتاب‌ها همچنین باید تازه منتشرشده باشند و برای چاپ در کشورهای دیگر هم مناسب باشند.

 پدیدآورندگانی که کتاب‌های‌شان در فهرست افتخار قرار می‌گیرد، در جریان سی‌وسومین کنگره جهانی دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان، دیپلم افتخار دریافت می‌کنند. این کنگره در تابستان سال 2012 در لندن برگزار می‌شود. کتاب‌های فهرست افتخار، برای نخستین‌بار در جریان کنگره به نمایش گذاشته می‌شوند و پس از آن در چند نوبت در کشورهای مختلف به نمایش درمی‌آیند. فهرست افتخارIBBY، از سال 1956 تاکنون هر دو سال یک بار با هدف تقویت درک و پیوند بین فرهنگی منتشر می‌شود.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

این یک داستانی است درباره ی یک مادر ودختردرکانادا که  مسیحی بودند  و به ذهن من خطور کرد  که شاید داستان های واقعی دیگری مشابه آن اتفاق افتاده باشد :

رزیتا با دسته ی گل به آسایشگاه روانی رفت در اتاقی را زد ووارد اتاق شد . امیلی در روی تخت نشسته وبه یک طرف خیره شده .  رزیتا او را بوس کرد  وگل را روی میز بالای تخت گذاشت . آهی  کشید وبا نگرانی به امیلی نگاه کرد. دکتر فرناز در اتاق را زد ووارد شد وبا رعنا سلام واحوال پرسی  کرد . فرناز :( دکتر حالش چطوری ) دکتر از اتاق بیرون رفت ورزیتا هم به دنبال او. دکتر :( حالش زیاد تغییر نکرده به نظر من بهتره یه مدت مرخص بشه شاید اوضاش توی خونه تغییر کنه ) رزیتا :( اگه توی خونه قراربود خوب بشه . خوب میشد ) دکتر :( بلاخره ما تمام سعی خودمونو کردیم دختر شما هم باید بخواد، از شر این بیماری راحت بشه ) دکتر به راه خود ادامه داد و رفت . رزیتا به اتاق دخترش رفت وبه او گفت :( اخه چرا نمی خوای درمان بشی. حداقل یه چیزی بگو . می دونم توی اون زلزله ی لعنتی .پدر وبرادرتو از دست دادی، ولی ما زنده موندیم که زندگی کنیم ) امیلی به او نگاهی کرد ولی همچنان ساکت بود . رزیتا در یک کارخانه ی تولید نوشابه وآب معدنی کار می کرد . در کار خانه :

رزیتا مشغول صحبت کردن با دوست و همکارش بود که دوستش گفت ::( راستی رزیتا دخترت چطوره .پیش همون دکتری که گفته بودم بردیش ) رزیتا :( اره اما فایده ای نداشت، به نظرت چی کار کنم حتی به خاطرش  حاضرم دنیا رو بگردم  ) . درخانه :

رزیتا  سر میز غذا بود وبا ناامیدی به دخترش نگاه می کرد که تلفن زنگ زد . رزیتا تلفن را برداشت . وگفت :( سلام دکتر خیلی کار خوبی کردید به ما زنگ زدید .چی ، باشه همین الان می رسم خدمتتون  ) در مطب :

دکتر :( راستش خانم من توی چند روز که فکر کردم دیدم که فقط یک نفر می تونه دختر شما رو معالجه کنه ) رزیتا : ( خب کیه ) دکتر :( یکی از استادان خوبه دانشگاهمه . اسمش دکتر فرامرزیه . همایون فرامرزی ) رزیتا :( میشه آدرسشو بدید ) دکتر :( این استاد ایرانیه . چند روز پیش به من خبر رسید که رفته ایران آدرسشو دارم  ) دکتر آدرس را بروی کاغذی نوشت وبه رزیتا داد . رزیتا  از دکتر تشکر کرد ومی خواست از اتاق بیرون برود، که دکتر به او گفت :( خانم اگه میشه ازش بپرسید که راز آرامش پدر من قبل از مرگش چی بود  ) رزیتا لبخند زد وگفت :( باشه حتما . بازم ازشما ممنونم ) رزیتا با خوشحالی مطب را ترک کرد. ولی در فکر این بود که چگونه بااین بحران مالی خرج سفرش به ایران را تامین کند. در خانه :

رزیتا در خانه را با کلید باز کرد. اما دید که امیلی در خانه نیست همه جای خانه را گشت اما خبری از امیلی نبود رزیتا با نگرانی به بیرون رفت همه جارا گشت ولی باز هم خبری از او نبود که یادش افتاد که یک شنبه ها با امیلی به سر قبر شوهر وپسرش می رفت . در قبرستان :

رزیتا امیلی را کنار قبر پسر وشوهرش دید نزدیک او رفت  وبه امیلی گفت :( امیلی این جا چه کار می کنی بلند شو بریم خونه) اما امیلی نمی خواست بلند شود که صدای مردی آمد که  گفت  :( خانم کاری بهش نداشته باشید اجازه بدید خودشو خالی کنه ) رزیتا به آن مرد گفت : ( شما کی هستید ) او گفت :( من دکتر همایون فرامرزی روان پزشک هستم ) رزیتا با خوشحالی :( پس دکتر فرامرزی شما هستید ولی من شنیدم رفتید ایران )  فرامرزی :( بله  من هر سالی یک بار به این جا میام و برای دوستم که قبرش  اینجاست قران می خونم. کسی منو به شما معرفی کرده ) رزیتا :( یکی از دانشجویانتون، شما رو به من معرفی کرد0  دکتر خواهش می کنم دختر منو درمان کنید ) دکتر :( حتما. فقط باید بریم یه جایی که من کارمو بهتر انجام بدم ) رزیتا :( بیاین بریم خونه ی من اونجا خوبه ) دکتر :( بله حتما )

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]
About

من یک نوجوان هستم که می خواهم داستان هایم را در این سایت منتشر کنم از شما ممنونم که داستان های مرا می خوانید امیدوارم که ازاین آثار من لذت برده باشید البته چند تا از پست هایم درباره ی نویسنده هاست بلاخره هرچه باشد کار آن ها بهتر از من است ومن به شما توصیه می کنم اگر به داستان نویسی علاقه دارید و اگر به آثاراین نویسنده های بزرگ دسترسی دارید حتما آن ها را مطالعه کنید
Blog Custom

سايت تفريحي ويگ - مطالب خواندني و جذاب wig.ir

جاوا اسكریپت

Untitled Document